
دوباره اومدم سراغ فیلمهای قدیمی...
نوشته های رفته از یاد...
نوشته های غبار گرفته...
داشت کم کم از یادم می رفته که چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم تا بتونیم کنار هم باشیم...
بازم همان احساس قدیمی، احساس آشنا به سراغم اومد با اینکه میدونم که فردا تورو خواهم دید ولی نمی دونم چرا قلبم انقدر فشرده شده...
دلم تنگ تو شده...
وقتی تنها می شم میبینم که نمی تونم بدون تو سر کنم...
باز احساس غریبی تمام وجودمو از من میگیره...
با اینکه اینبار با گذشته ها کلی فرق کرده به راحتی میتونیم با هم تلفنی حرف بزنیم...
از حال هم با خبر بشیم، پس چرا این دلتنگی انقدر به من فشا رمیاره...
جالبه وقتی کنار هم هستیم به راحتی میگم اگه میخوایی چند روزی بمون میام دنبالت ولی همین که به خونه میرسم جای خالی تو رو با تمام وجودم حس میکنم...
من هیچوقت درست نمیشم...
بیخود نیست که به ما میگن انسان...
چند روز دیگه که دوباره این حس تموم بشه روز از نو و روزی از نو...
یادم میره که بدون تو زندگی چقدر واسم سخت میشه و یادم میره که شکرگذار این نعمت با تو بودن باشم...
با تمام وجود دوست دارم...
حالا هر روز و هر ساعتی کنارتم ...
دو تایی با هم داریم روزها رو می شمریم ...
دیگه داری بابا میشی
...
حالا دیگه به آرزومون رسیدیم ...
خدا رو شکر...
همیشه دوست دارت: Elham

من دستان گرمت را...
چشمان زیبایت را...
در شبهاي تنهايي خود...
انتظار مي كشم...
تمام احساسم را در خود مي كُشم...
و تنها...
دم مسيحاي تو...
آنرا زنده خواهد كرد...
و تنها...
صداي گرم تو ...
اي يار مهربان
صداي طوفاني كه در درونم است...
را به سكوت خواهد كشاند...
و اكنون...
فاصله من و تو...
تنها...
به اندازه يك تار موي زيبا...
به اندازه يك قطره اشك...
به اندازه ديدن يك روياي شيرين...
چرا نمي شود از اين فاصله عبور كرد...
نمی دونم چرا تا چیزی داریم قدر آن را نمی دانیم...
سخت شده...
خیلی سخت...
شبها خواب به سختی به سراغم می آید...
بهانه گیر شده این دل بی قرار...
تا صدای تو را نمی شنود خواب را برای چشمان من حرام کرده...
تا کی می توان به این وضع ادامه داد...
دلک دیوانه من به این در و آن در می کوبد تا شاید بتواند کمی خود را آروم کند...
کجایی که من طاقت ماندن ندارم...
خیلی وقت بود که حضورت آنچنان گرمم کرده بود...
که هیچ بادی نمی توانست لرزشی بر اندام من بیندازد...
حالا بی تو نه حواسی مانده...
نه گرمی اتاق می تواند لرزشی که بر تنم افتاده را آرام کند...
دلم بی تاب تو گشته...
کجایی؟؟؟
با اینکه حضورت را در تمام لحظه هایم احساس می کنم...
ولی نمی دانم چرا بی قرار وجودت گشتم...
مرتب آن نگاه آخرت در جلوی چشمان من نقش بسته...
کاش می دانستی که من وقتی داشتم از آنجا می رفتم چه حالی داشتم...
همه اینها فقط میشه تو یک جمله خلاصه کرد...
دوستت دارم...
الهام من دلم خیلی تنگه...
نمی دونم...
دیگه واسه نوشتن هم نمی تونم فکر کنم...
![]()
![]()
![]()
شب از نیمه می گذرد، ولی من هنوز چشم به آسمان دوخته...
که حسرت به آغوش کشیدن پر نور ترین ستاره در دورترین جای آسمان را...
در سینه پنهان می کنم...
چه تلاش بیهوده ای...
چگونه می توان او را درسینه داشت و روشنی او را کتمان کرد...
آن چنان روشنی به قلب من داده که ناگفته ها را قبل از اینکه لب بگشایم...
در گوش همه زمزمه کرده...
حال کیست که نداند دلم اسیر چشمانی شده که خورشید نیز تاب دیدن برق او را ندارد...
این دو چشم سیاه آنچنان دل از من ربوده...
با خود کشان کشان به دنیای رویایی تو برده...
تا بتوانم عاشقانه دستت را به دست گیرم...
و در بند التماس میهمانت کنم...
بیا میزبانی این اشکهای دل بی قرارم را بپذیر...
که امشب بی تاب تر از هر شب دیگرم...
بیا و در آغوشم بمان تا سپیده زیباتر از همیشه از راه برسد...
صدای تو همشه و همه جا با منه...
یاد تو چنان آتشی به جانم زده...
که همه وجودم صدا شد و تو رو فریاد می زد...
شاید صدای این آدم تنها تو رو به سوی من بیاره...
نمی دونم چیکار کنم...
به وجودت...
به نگاهت...
به صدای نازت...
محتاجم بیا...
هر چی سعی می کنم به حضور کمت عادت کنم...
چنان فشاری روی سینه خود احساس می کنم که توان از کف می دم...
ولی باید برای داشتنت، کم بودن حضورت را تحمل کنم...
چرا این دنیا همیشه برای دادن چیزی به ما باید چیزی طلب کنه...
خدا خودت کمکم کن...
...............
چشمانم را آرام روی هم می گذارم و سعی می کنم دوباره چهره زیبای تو را در ذهنم مجسم کنم...
سعی می کنم دوباره گرمی وجودت و فشار دستانت را بر بازوهایم احساس کنم...
گاهی به قدری این حس شدید می شه که با ناباوری چشمانم را باز می کنم تا تو را در کنارم ببینم...
الهام من،
اگر بدونی که چقدر دلم تنگ آن اخمهای مصنوعی، آن خنده های شیرین و یا آن چهره جدی و بدون خنده تو شده...
کاش بدونی که وقتی حالت صورت تو هنگام جدایی جلوی چشمانم نقش می بنده تمام وجودم اشک می شه و بی اختیار از گونه هام جاری می شه...
درسته باز اومدم بنویسم...
و تنها چیزی که برای نوشتن دارم همینه...
الهام دوستت دارم...

دلتنگم…
دلتنگم ...
دوایم کجاست…
از اتش می سوزم…
آب زلالم کجاست…
می خواهم نفس بکشم…
آن هوای پاکم کجاست…
می خواهم درد دل کنم…
آن گوش شنوا کجاست…
می خواهم سرم را تکیه دهم…
آن شانه ها کجاست…
…
…
به سختی نفس می کشم…
گویی دستی قلب مرا گرفته و از تپیدن باز می دارد…
نگاهش می کنم ولی حیف نمی تواند سخن بگوید…
دوست داشتم چشمانم را می بستم و خود را در همان لحظه…
کنار او می دیدم…
چگونه این راه دشوار را بپیمایم…
چقدر شیرین و ناز به زمین چشم دوخته ای…
وقتی فکر این را می کنم که من صاحب آن قلب پر از محبت تو شدهام…
شادی وصف ناپذیری مرا فرا می گیرد…
ولی وای به روزی که…
چرا شادی ها ماندنی نیستند…
چگونه خیال او را راحت کنم وقتی خود خیالی آشفته دارم…
آیا تحمل خواهد کرد؟
آخ اگه بدونی چه آتیشی به جونم انداختی…
می ترسم…
…
…
اگه بدونی چقدر دل تنگ تو شدم…
می خواهم کمکت کنم نمی دانم چگونه…
می خواهم کاری کنم که دیگر از روی احساسات تصمیم نگیری…
می خواهم با ز بنویسم ولی می ترسم نوشته هایم تورا از تصمیمی که گرفتی باز دارد…
نکند به این فکر بیافتی که مرا از چیزیهایی که در سر داری بی خبر بگذاری…
نکند برای اینکه مرا آزار ندهی چیزی به من نگویی…
دوست دارم بدانم…
دوست داردم در تمام کشمکشهایت در کنارت باشم…
هر چند در آخر من بازنده میدان باشم…
دلم گرفته…
می خواهم گریه سر دهم…
شاید چشمانم را بشویم تا بتوانم خوب ببینم…
خدایا مرا در این راه کمک کن…
خدایا به او کمک کن تا تصمیم درست بگیرد…
…
…
ای کاش تعبیر خوابهایم این نبود…
ای کاش خزان آن رویاها، به بهار آرزوهای من می رسید…
افسوس که تمام لحظاتم در خلوت حضور تو می گذرند…
تمام اشکهایم بر جای خالی شانه هایت می ریزند…
و نگاه های منتظر من همیشه بر این راه خواهد ماند…
و آمدن تو را لحظه شماری خواهند کرد…

شنیدن صدای تو نه تنها عادتم شده...
باید بگم که بهونه نفس کشیدنم شده...
دلم برات تنگ شده و می خوام دوباره صورت خودمو توی چشای نازت ببینم...
نمی دونم تا کی می تونم دوم بیارم...
عزیز دل من کجایی؟
امروز با اینکه تب تمام وجودمو گرفته و اتاق من برای من از هرجایی سردتر شده...
اومدم...
اومدم که بگم تو هر حالی باشم بدون که تنها چیزی که واسم مهم اینه که بهت بگم دو...
اومدم تا دوباره حضور تورو کنار خودم حس کنم...
اومدم دوباره ... بزارم و برم...
الهام من کجایی؟
یا عاشق نبودن یا کسی تو دلشون جایی نداشته اونایی که گفتند از دل برود هر آنکه از دیده رود...
پس چرا من برای دیدن تو روز به روز دیونه تر و مشتاق تر از همیشه هستم...
اگه همیشه از خدا خواستم تورو از من نگیره...
امشب از همون خدا می خوام که صبری به من بده تا از پس مشکلاتی که سر راهمونه بر بیام...
دلم بدجوری هواتو کرده عشق من...
دیگه نمی تونم بنویسم...
انگار تمام سنگینی عالم امروز رو پلکای منه...
...
خانوم من...
تنها بهونه قشنگ من...
فقط امشب یه چیز برای گفتن دارم...
گوشاتو خوب باز کن تا بشونوی...
...
مغزم کار نمی کنه...
دلم تنگه تنگه...
حوصله صفر...
منتظر...
عقربه ساعت خسته شده و داره از اوون بابالا سر می خوره پایین...
تو کجایی...
گفته بودی بخوابم...
مگه نمی دونی بدون اینکه...
باز هم آشناهای قدیمی سر سره بازی دارن می کنن...
کجایی...
...
خدا..............
آرام آرام رفت...
چه شوری داشتم...
باورم نمی شد دوباره می بینمش...
خستگی شب نتوانست بر چشمانم چیره شود...
دوست داشتم چشم از چشمانش بر نمی داشتم...
باورش نمی کردم...
همش ۲ کلمه...
دو کلمه ای که در دوران ابتدایی بارها از روی آن نوشته ام...
بابا آمد...
دلم گرفت...
اشک در چشمانم حلقه زد...
او رفت...
دلم دارد می ترکد...
توان نشستن ندارم...
به کجا می توانم بروم...
خدا جز تو کسی را ندارم...
نمی دانم تو در چه حالی هستی ولی این شب را نمی دانم چگونه سحر کنم...
چقدر بی تو زندگی سخته...
چقدر راحت بهشت من تبدیل به جهنم شد...
دلم برات تنگ شده...
طاقتی برایم نمانده...
اشکهایم خشکیده...
شاید دوباره باریدن بگیرد تا این بغض نشته در گلو رها شود...
کجایی؟ چه می کنی؟ بدون من چگونه سر بر بالش می گذاری...
کدامین لب بر گونه های تو بوسه خواهد زد...
دلم چقدر تنگ شده...
اشتباه شد دیگر دلی نمانده...
می بوسمت هرلحظه...
در انتظار پیغمی هر چند کوتا چشمان خود را بر موبایلم دوختم تا شاید، شاید یک اس ام اس
چقدر این درد تحملش عذاب آور است...
...
....
![]()